تبليغاتX
::::::::::در انتظار موعود::::::::::

می گویند شیشه ها احساس ندارند!

ولی وقتی روی شیشه بخار گرفته نوشتم دوستت دارم......ارام گریست.....


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 11 اردیبهشت1385 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


جلسه خواستگاری.........بعد از نیم ساعت سکوت

مادر داماد : ببخشین کبریت دارین

خانواده عروس :کبریت ؟! کبریت بزایهث چی ؟!

مادر داماد :والله بسرم خواست سیگار بکشه...

خانواده عروس : بس داماد سیگار می کشه.....!؟

مادر داماد : سیگار که نه ...ولی مشروب خورده بعد از مشروب سیگار می چسبه

خانواده عروس :بس الکلی هم هست ؟

مادر داماد : الکلی که نه ولی قمار بازی کرده باخته بهش مشروب دادیم یادش بره

خانواده عروس : بس قمارم بازی می کنه ...؟!

مادر داماد : اره دوستاش تو زندان بهش یاد دادن

خانواده عروس : بس زندانم بوده...؟!

مادر داماد : زندان که نه اعتیاد داشته یه چند روزی بازداشت بوده

خانواده عروس : بس معتادم بوده...؟!

مادر داماد : آره ....معتاد بوده زنش اونو لو داده.....

خانواده عروس : زنش!!!؟؟؟

نتیجه اخلاقی :

همیشه موقع خواستگاری رغتن کبریت همراهتون داشته باشین !


 

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 9 اردیبهشت1385 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت


تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از بی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

ومن اندیشه کنان

غرق این بندارم

که چرا خانه کوچک ما

سیب نداشت .


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


گفت:استاد مبر درس از یاد

یاد باد انچه به من گفت استاد

یاد باد انکه مرا یاد اموخت

آدمی نان خورد از دولت یاد

هیچ یادم نرود آین معنی

که مرا مادر من نادان زاد

بس مرا منت استاد بود

که به تعلیم من استاد ایستاد

هر چه می دانست اموخت مرا

غیر یک اصل که ناگفته نهاد

قدر استاد نکو دانستن

حیف استاد به من یاد نداد


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


به کودکی گفتند عشق چیست؟  گفت بازی

به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت رفیق بازی

به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت بول و ثروت

به بیرمردی گفتند عشق چیست؟ گفت عمر

به عاشقی گفتند عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست

به عاشقی گفتند عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست

به عاشقی گفتند عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


ماه را دوست دارم به خاطر نوره زیبایشدر شب تار زندگیم! روزرا دوست دارم به خاطر زیبایی

وجودش! شب را دوستدارم به خاطر وجود ستارگان که به جای دلبری چشمک میزنند!

بهار را دوست دارم به خاطر گلهایش ونسیم نازش !

اما!!!تو را دوست دارم مانند تمام وجودم بی انکه بدانم چرا..... یا ابا صالح المهدی


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت


به گل گفتم که عشق چیست: گفت از من خوشکلتر است .به بروانه گفتم که عشق چیست: گفت ازمن زیباتر است .به شمع گفتم که عشق چیست : گفت از من سوزانتر است .  به عشق گفتم اخر تو چیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم                         


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت