چند قطعه شعر از فریدون مشیری
اي عشق
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
...................................................................................................................................
ايثار
سر از دريا برون آورد خورشيد
چو گل، بر سينه دريا، درخشيد
شراري داشت، بر شعر من آويخت
فروغي داشت، بر روي تو بخشيد !
.............................................................................................................................
به هر موجي كه مي گفتم ...
به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!
...............................................................................................................................
پرواز
مرغ دريا بادبان هاي بلندش را
در مسير باد مي افراشت !
سينه مي سائيد بر موج هوا،
آنگونه خوش، زيبا
كه گفتي آسمان را آب مي پنداشت !
نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 30 تیر1385
ساعت 15:13 موضوع |
لینک ثابت
|
|
وقتی آدم بدونه داره به کسی وابسته می شه
و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظی کنه خیلی سخته
شاید براش دور شدن خیلی سخت باشه ولی مجبوره
ای خدا
خوشحالم درد دلم رو می فهمی
امروز چقدر صدات کردم
احتمالا از دستم خسته شدی
ولی خودت می دونی که من به جز تو ری را کسی رو ندارم
دوباره اشکام بی حیا شدن
داره سرازیر می شه
بابا این اشکها خجالت نمی کشن
ولی خدا
ببین به کجا رسیدن که خجالتم حالیشون نمی شه
خدا یه چیزی بگم ............... میخوام در گوشت بگم .
خیلی خسته ام |
نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 28 تیر1385
ساعت 11:25 موضوع |
لینک ثابت
زندگی
زندگی یعنی چکیدی همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن آخر رسیدن بر در آبادی عشق
می توان هر جا عاشق و دلداده بود
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
می شود اندو ه شب را از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید
می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده ذر خزانی دید و آسود
نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 27 تیر1385
ساعت 12:9 موضوع |
لینک ثابت

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 27 تیر1385
ساعت 11:55 موضوع |
لینک ثابت
دلم گرفته
اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته
يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن
شرمندهام خدايا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
بايد شود هويدا امشب دلم گرفته
ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 26 تیر1385
ساعت 17:0 موضوع |
لینک ثابت
باغبان هستي:
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 26 تیر1385
ساعت 16:55 موضوع |
لینک ثابت

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 26 تیر1385
ساعت 16:48 موضوع |
لینک ثابت
چهار شمع

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي
مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود
ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه
زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق
بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا
آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن
امـــيد هستم
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 22 تیر1385
ساعت 19:1 موضوع |
لینک ثابت
همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
همه سال حج نمودن،سفر حجاز كردن
به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن
ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد
شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن
ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن
نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 20 تیر1385
ساعت 19:33 موضوع |
لینک ثابت
بنام حضرت دوست که هر چه داریم از لطف و عنایت اوست
خدایا : سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده دلم را در ان بگسترانم و با
دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های
زیبای عشق و ایمان را در من تازه گردانی

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 18 تیر1385
ساعت 10:48 موضوع |
لینک ثابت
عشق واقعی
اینم یه عشق
واقعی و از ته دل

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 17 تیر1385
ساعت 19:24 موضوع |
لینک ثابت
زمانی که به آسمان بر ستاره خیره می شوی
در میابی که تنها نیستی
بس نا امیدی را به یاد بسبار و
به آسمان بر ستاره خیره شو
نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 17 تیر1385
ساعت 18:56 موضوع |
لینک ثابت
یاد بگیریم به خدا نگیم مشکل بزرگی داریم
بلکه به مشکلاتمون بگیم خدایه بزرگی داریم
نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 6 تیر1385
ساعت 11:40 موضوع |
لینک ثابت


نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 3 تیر1385
ساعت 11:3 موضوع |
لینک ثابت