تبليغاتX
::::::::::در انتظار موعود::::::::::


خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يكي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد

..............................................................................................................................


وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


عشق از دیدگاه معلمین

                                عشق از ديدگاه معلمين


دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود.
دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد
.


دبيردينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است.


دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.


دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند


دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد
.


دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 29 مرداد1385 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت



منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توقف نکن قاطع باش اما لجباز نباش صريح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما بگو نه ولي نگو ابدا اين يعني همه چي باش و هيچي نباش
........................................................................................................................
 

                                        شگفتـــــــا

                     وقتي کـــــه بــــود ، نمــــي ديدم
                     وقتي مي خــــوانــــد ، نمي شــنـــــيــــدم
                    وقــــتــــي ديــــــدم ... کـــه نــــــبــــــود
                   وقتي شنــــــــيـــدم ....که نــخــــوانـــــــد


 

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 28 مرداد1385 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


چند قطعه شعر از نیما

                                            تارا

از تارم فرود آمدم، كنار بركه رسيدم.

ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد. رشته عطري

گسست. آب از سايه افسوسي پر شد.

موجي غم را به لرزش ني ها داد.

غم را از لرزش ني ها چيدم، به تارم بر آمدم، به آيينه رسيدم.

غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست.

از تارم فرود آمدم، ميان بركه و آيينه، گويا گريستم.

...................................................................................................................

                                       بي تار و پود

در بيداري لحظه ها

پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.

مرغي روشن فرود آمد

و لبخند گيج مرا بر چيد و پريد.

ابري پيدا شد

و بخار سر شكم را در شتاب شفافش نوشيد.

نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.

درختي تابان

پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.

طوفاني سر رسيد

و جا پايم را ربود.

***

نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:

تصويري شكست.

خيالي از هم گسيخت.


 

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 28 مرداد1385 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


ای شکوه حماسه در سراپرده حیرت! ای زخم خوره نینوا! ای بانوی خورشیدهای دربند! ای زینب قهرمان! تو که خود، وسعتی به اندازه همه سوگ های آفرینش داشته ای، تو که خود دریای بی کران اشک را، ساحل بودی، چگونه باید بر تو سوگواری نمود که ما سوگواری را از تو یادگار داریم. تو که آواز سرخ کربلا را از حنجره بردباری ات، به گوش تاریخ رساندی و اگر این حنجره صبوری و آن نطق آتشین تو در کاخ یزیدیان نبود، داستان جان سوز آن ظهر عطشناک در کوچه های تاریخ به دست فراموشی سپرده می شد.


 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


آموختم که......

 
آموخته ام که : هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد.
 
آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم.
 
آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
 
آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.
 
 آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
 
 آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
 
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
 
 آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم.
 
آموخته ام که : زمان زيادي نياز است تا من به آن شخصي تبديل شوم که آرزويش را دارم .

آموخته ام که :  يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند .

آموخته ام که :  گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد.

آموخته ام که :  گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .
 
آموخته ام که :  زندگي را از طبيعت بياموزم ،
چون بيد متواضع باشم ، 
 چون سرو ، راست قامت،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل رود ، روان ،
مثل خورشيد با سخاوت و
مثل ابر با كرامت باشم .


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 18 مرداد1385 ساعت 11:27 موضوع | لینک ثابت


روز بدر مبارک


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت


بهترین اشخاص ، کسانی هستند که اگر آنها را تعریف کردید ، خجل شوند و اگر بد گفتید ، سکوت کنند .

         


 

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 14 مرداد1385 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


        

                  Image
 hosting by TinyPic

امام جواد : خود را از کارهایی که موجب ننگ در دنیا
 
                                              و عذاب در آخرت است ، حفظ کن .
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 14 مرداد1385 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


حسنک کجائی

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 8 مرداد1385 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت


چند قطعه شعر از ژروین اعتصامی

امروز و فردا
كه مرا از تو تمنايي هست
گر ترا نيز چنين رايي هست
تا ببيني چه تماشايي هست
هر طرف چهره زيبايي هست
همه جا شاهد رعنايي هست
چمن و جوي مصفّايي هست
همه جا ساغر و صهبايي هست
نه ز زاغ و زغن آوايي هست
نه به گلشن اثر پايي هست
همه را ميل مدارايي هست
اگرت ديده بينايي هست
....................................................................................................................................
احسان بي ثمر
كاز قطره بهر گوش تو آويزه ساختم
بگرفتم آب پاك ز دريا و تاختم
رخساره اي نماند، ز گرما گداختم
با خاك خوي كردم و با خار ساختم
هر زير و بم كه گفت قضا، من نواختم
كاز بهر واژگون شدنش بر فراختم
كاز طاق و جُفت، آن چه مرا بود باختم


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 6 مرداد1385 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت


سوال از گورخر

عشق خداوند مانند اقيانوس است
از گورخري پرسيدم: ?تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟?
گورخر به جاي جواب دادن پرسيد:
تو خوبي فقط عادت‌هاي بد داري، يا بدي و چندتا عادت خوب داري؟
ساكتي بعضي وقت‌ها شلوغ مي‌كني، يا شيطوني و بعضي وقتها ساكت مي‌شي؟
ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده‌اي و بعضي روزها خوشحالي؟
لباس‌هات تميزن فقط پيراهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟
و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت!
نتيجه اخلاقي: ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چيزي نمي‌پرسم!


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 6 مرداد1385 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


در این سرای خاموش یاد گرفتم با ترنم عشقی پاک
 
به زیباترین شکل تو را بسرایم
 
وقتی خالق دوست داشتن تو هستی به چه زبانی بگویم
 
دوست دارم
 
خدایا اندکی از عشق تو را با دنیا عوض نمی کنم
 
 آن را بر من ببخش
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 6 مرداد1385 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


 سه جمله ي زيبا

 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي .

 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ .

3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 4 مرداد1385 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


                                          پيكار
لب دريا، جدال تور و ماهي،
ز وحشت مي رود چشمم سياهي،
تپيدن هاي جان ها بود بر خاك،
كنار هم، گناه و بيگناهي !
....................................................................................................
                               دلي از سنگ مي خواهد
خروش و خشم توفان است و، دريا،
به هم مي كوبد امواج رها را .
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،
تماشاي هلاك موج ها را!
..................................................................................................
                                       سه آفتاب ...
آئينه بود آب .
 
از بيكران دريا خورشيد مي دميد .
زيباي من شكوه شكفتن را
در آسمان و آينه مي ديد .
اينك :
سه آفتاب !
...........................................................................................................................
                                          شعبده
خورشيد،
زخم خورده، گسسته، گداخته،
مي رفت و اشك سرخش.
بر آب مي چكيد .
در بيشه زار دريا،
مي گشت ناپديد !
***
ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد !
بازيگران شعبده را مي شناختم !
فردا دوباره از دل امواج مي دميد !
من ،
خسته، زخم خورده، گسسته ...
در بيشه زار حسرت خود،


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 3 مرداد1385 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


 
نترس
من نيرو خواستم و خدا مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم .
من دانش خواستم و خدا مسائلي براي حل کردن به من داد .
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعي بر سر راهم قرار داد تا آنها را از ميان بردارم .
من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم .
من به آنچه مي خواستم نرسيدم ..... اما انچه نياز داشتم به من داده شد.
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آنها غلبه کني


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 2 مرداد1385 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


چند قطعه شعر از بروین اعتصامی

مجروح ز رنج زندگي رست
آن بال و پر لطيف بشكست
صياد سيه دل از كمين جست
در پهلوي آن فتاده بنشست
بنهاد به پشتواره و بست
.........................................................................................................................
آسايش بزرگان
 
براي خاطر بيچارگان نياسودن
مقيم گشتن و دامان خود نيالودن
هماره بر صفت و خوي نيك افزودن
براي خدمت تن، روح را نفرسودن
ز خود نرفتن و پيمانه اي نپيمودن
............................................................................................................................
                                          آرزوها
روي مانند پري از خلق پنهان داشتن
همچو ابراهيم در آتش گلستان داشتن
ديده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
سينه اي آماده بهر تير باران داشتن
در دل شب،‌پرتو خورشيد رخشان داشتن
همچو پاكان، گنج در كنج قناعت يافتن
.........................................................................................................................                     دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن 
پيش باز عشق آيين كبوتر داشتن
تن بياد روي جانان اندر آذز داشتن
ديده را سوداگر ياقوت احمر داشتن
هر كجا ناراست خود را چون سمندر داشتن
زان همي نوشيدن و ياد سكندر داشتن
عقل را مانند غوّاصان، شناور داشتن
چشم دل را با چراغ جان منوّر داشتن
عار از ناچيزي سرو و صنوبر داشتن
علم و جان را كيميا و كيمياگر داشتن
همچو مور اندر ره همّت همي پاكوفتن
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 1 مرداد1385 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت