نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در این کوه رودی است به نام صفا
در این رود آبراهی میرود به نام وفا
سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست
و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عريان ميدود
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد.
نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 23 آبان1385 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه ميگويد دوستت ميدارم
خنياگر غمگينيست
که آوازش را ازدست داده است
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلي شاد در چشمان توست
هزار قناري خاموش در گلوي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
آنکه ميگويد دوستت ميدارم
دل اندوهگين شبيست
که مهتابش را مي جويد
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ي گريان در تمناي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 18 آبان1385 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
.............................................................................................................
در بیابانها اگر صد سال سرگردان شوی
بهتر است اندر وطن محتاج نامردان شوی
.............................................................................
بر آن بودم که از آهن کنم دل
ندانستم که تو آهنربایی
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 18 آبان1385 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت
نازم به ناز كسي كه ننازد به ناز خويش
ما را بــه ناز ناز فـــروشــان نيـاز نيست
دوست بي وفا را كمتر از دشمن نمي دانم
سرم قربان آن دشمن كه بويي از وفــا دارد
راست گفتي عشق خوبان آتش است
سخت سوزاند امــــا دلــــكش اســت
كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود يادش
ولي آهسته مي گويم الهي بـي اثر بـاشــد
عاشقي تا شيوه من شد نديدم روز خوش
كاشكي اين شيوه را هرگز نمي آموخــتم
گمان كردم كه با من همدل و هم دين هم رنگي
به مردي با تو پيوستــم ندانـستم كـه نــا مــردي
زندگي زيباست اي زيبا پســـند زنده انديشان به زيبايي رســـند
آنقدر زيباست ايـن بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت
صحبت عـشق تـو بـا يـاري كـن كـه بدانـد غـم تـنهايي چيـست
نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 1 آبان1385 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

لطف كن دست من از دامن خود دور مكن
اینقدر ناز به این عاشق مهجور مكن
میل دارم به ركاب تو ملازم گردم
اشتهای من دلسوخته را كور مكن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY