تبليغاتX
::::::::::در انتظار موعود::::::::::
کوتاه ولی زیبا

 
نيايش: پروردگارا به درگاه تو پناه مي آورم و تو نيز پناهم بخش تا موجودي آزمند و خويشتن دوست نباشم. مگذار که صولت خشم، حصار بردباري مرا درهم بشکند و حمله حسد، مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فروکشاند.
..............................................................................................................
کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد...کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد... کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خستم
...............................................................................................................
 
 اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست
 نفرين به هرچه قسمت, چشم دلم چه كوراست
 بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد
گوشي كه بشنود كو, اين دل چه بيشعوراست
هردم گريه كردم تاحدجان سپردن
گويي دوا ندارد,  ازعشق نااميدم,
تاكي دلم بسوزد گويي غم تو با من, همزاد و جفت وجوراست
 دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنها دعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت


 سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!

......................................................................................................................................

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

......................................................................................................................................

سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند

....................................................................................................................................

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود


 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


 
پروردگارا مگذار دامان وجودم به پليدي هاي گناه بيالايد و مگذار که معصيت ها را -هر چه هم کوچک - کوچک بشمارم و نسبت به مناهي بي پروا باشم. روا مدار که طاعت اندک خويش را بسيار ببينم و به خويشتن ببالم و گردن استکبار و افتخار برفرازم.
................................................................................................
 چه دردي‌ ست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي آرام نشستن به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن چه دردي است
 
 
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


یک دقیقه ............

هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛
بنشينيد و فكر كنيد.
 
يك دقيقه وقت بگذاريد
و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و
دلواپسي هاي آينده پاك كنيد
يك دقيقه وقت بگذاريد
و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش
غصه خوردن و تنش عصبي دارد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
تا از افكار منفي خلاص شويد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
تا به تمدد اعصاب بپردازيد.
يك دقيقه وقت بگذاريد
و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد
يك دقيقه وقت بگذاريد
و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت
به وجود بياورد
و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد
كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است
درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت


 
 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟
وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساستم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

الهي! به تو روي مي آورم با توسل به پيامبر (ص) برگزيده ات كه اجابت و شفاعت را به او بخشيدي و بر اهل طاعت، برتريش دادي و به وصي برگزيده اش كه نزد تو تقسيم كننده بهشت و دوزخ است؛ و به فاطمه (س) سيده زنان، و فرزندانش كه پيشوايان و جانشينان اويند و به تمامي فرشتگاني كه به وسيله اينان به تو روي مي آورند و آنان را شفيع خود قرار مي دهند كه اين خاندان خاصان درگاه تواند. پس برايشان درود فرست و مرا از خاصان و دوستانت قرار ده و از اضطراب ملاقاتت در امان دار.

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


چند جمله زیبا

                         

  سازنده‌ترين كلمه گذشت است .............. آن را تمرين كن.

  پرمعني‌ترين كلمه ما است ..................... آن را به كار ببر.

  عميق‌ترين كلمه عشق است .... ................به آن ارج بنه.

  بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ..................... از بين ببرش.

  سركش‌ترين كلمه حسد است ................ با آن بازي نكن.

  خودخواهانه‌ترين كلمه من است................. از آن حذر كن.

  ناپايدارترين كلمه خشم است...................... آن را فرو ببر.

  بازدارنده ترين كلمه ترس است ... ............با آن مقابله كن.

  با نشاط‌ترين كلمه کار است ....................... به آن بپرداز.

  پوچ ترين كلمه طمع است ........................... آن را بكش.
................................................................................................................................

 خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
            او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
 

.....................................................................................................

 زندگي را از طبيعت بياموزم

 چون بيد متواضع باشم

 چون سرو ، راست قامت‌‌

 مثل صنوبر، صبور

 مثل بلوط مقاوم

 مثل رود روان

 مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم.


 


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


 
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...
 
یادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
 
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود بشکستيم صدايي نکنيم...
 
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 14 اردیبهشت1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت


  گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

                                                     با قلم نقش حبابی بر سر دریا کشید


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


حرف دل............

   دلم میخواهد،در نهایت تاریکی

  عاجزانه فریاد بزنم و ملتمسانه از او بخواهم در میان

  این همه آشفتگی و روزمرگی مرا به دست خودم و

  روزهای رنگ و رو رفته روزگار نسپارد!

  زمانی که از راه پر پیچ و خم زندگی خسته و درمانده

  میشوم و همه را به خاطر نداشته هایم به باد سرزنش

  میگیرم!!!

  قطره بارانی نگاهم را به آسمان میبرد دستانم را با

  اخلاص به سمت او دراز میکنم و صمیمانه فریاد

  میزنم،

  خدایا....ای عزیزترینم:تمام وجودم تشنه محبت توست....

یاریم کن......................


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


خیام

گزیده ای از رباعیات خیام خیام

تا   خاک  مرا   به    قالب   آمیخته  اند

بس   فتنه   که  از خاک بر انگيخته اند

من   بهتر   از   اين    نمی توانم   بودن

کز  بوته   مرا   چنين  برون   ريخته اند

................................................................

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد

.....................................................................

از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

...........................................................

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت


شعر از ....

     یکی از اشعار استاد فریدون مشیری

                                            كوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


 

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


                                             سهراب سپهری

 

پرده را برداريم :         

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .

بگذاريم غريزه پي بازي  برود .

كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .

چيز بنويسد و

به خيابان برود .

ساده باشيم .

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت .

*****

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

*****

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 زندگي  (( مجذور )) آينه است .

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست


 

نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت


شوخی ................

          شوخي با داستانهاي كتاب فارسي

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


یه شعر نو ولی زیبا

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از بی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

ومن اندیشه کنان

غرق این بندارم

که چرا خانه کوچک ما

سیب نداشت .


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت