نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
......................................................................................................................................
......................................................................................................................................
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
....................................................................................................................................
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت
الهي! به تو روي مي آورم با توسل به پيامبر (ص) برگزيده ات كه اجابت و شفاعت را به او بخشيدي و بر اهل طاعت، برتريش دادي و به وصي برگزيده اش كه نزد تو تقسيم كننده بهشت و دوزخ است؛ و به فاطمه (س) سيده زنان، و فرزندانش كه پيشوايان و جانشينان اويند و به تمامي فرشتگاني كه به وسيله اينان به تو روي مي آورند و آنان را شفيع خود قرار مي دهند كه اين خاندان خاصان درگاه تواند. پس برايشان درود فرست و مرا از خاصان و دوستانت قرار ده و از اضطراب ملاقاتت در امان دار.
نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
سازندهترين كلمه گذشت است .............. آن را تمرين كن.
پرمعنيترين كلمه ما است ..................... آن را به كار ببر.
عميقترين كلمه عشق است .... ................به آن ارج بنه.
بي رحمترين كلمه تنفر است ..................... از بين ببرش.
سركشترين كلمه حسد است ................ با آن بازي نكن.
خودخواهانهترين كلمه من است................. از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه خشم است...................... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه ترس است ... ............با آن مقابله كن.
با نشاطترين كلمه کار است ....................... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه طمع است ........................... آن را بكش.
................................................................................................................................
خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
.....................................................................................................
زندگي را از طبيعت بياموزم
چون بيد متواضع باشم
چون سرو ، راست قامت
مثل صنوبر، صبور
مثل بلوط مقاوم
مثل رود روان
مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم.
نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 14 اردیبهشت1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر سر دریا کشید
نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
دلم میخواهد،در نهایت تاریکی
عاجزانه فریاد بزنم و ملتمسانه از او بخواهم در میان
این همه آشفتگی و روزمرگی مرا به دست خودم و
روزهای رنگ و رو رفته روزگار نسپارد!
زمانی که از راه پر پیچ و خم زندگی خسته و درمانده
میشوم و همه را به خاطر نداشته هایم به باد سرزنش
میگیرم!!!
قطره بارانی نگاهم را به آسمان میبرد دستانم را با
اخلاص به سمت او دراز میکنم و صمیمانه فریاد
میزنم،
خدایا....ای عزیزترینم:تمام وجودم تشنه محبت توست....
یاریم کن......................
نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت
گزیده ای از رباعیات خیام خیام
تا خاک مرا به قالب آمیخته اند
بس فتنه که از خاک بر انگيخته اند
من بهتر از اين نمی توانم بودن
کز بوته مرا چنين برون ريخته اند
................................................................
این قـافـله عـمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
.....................................................................
از منزل کفر تا به دين يک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
...........................................................
نيکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است
نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت
یکی از اشعار استاد فریدون مشیری
كوچه
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت
سهراب سپهری
پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .
بگذاريم غريزه پي بازي برود .
كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .
چيز بنويسد و
به خيابان برود .
ساده باشيم .
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت .
*****
زندگي رسم خوشايندي است .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه عشق .
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهايي (( ماه )) ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .
*****
زندگي شستن يك بشقاب است .
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي (( مجذور )) آينه است .
زندگي گل به (( توان )) ابديت ،
زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،
زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست
نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
شوخي با داستانهاي كتاب فارسي
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از بی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد ازارم
ومن اندیشه کنان
غرق این بندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت .
نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

لطف كن دست من از دامن خود دور مكن
اینقدر ناز به این عاشق مهجور مكن
میل دارم به ركاب تو ملازم گردم
اشتهای من دلسوخته را كور مكن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY