تبليغاتX
::::::::::در انتظار موعود::::::::::
یا زهرا

 

           کی دیده بهشت و با شعله ی غم بسوزونن

         گلای کلخونه هاش و از ستم بسوزونن

         کی دیده که با لگد غنچه یاس و بچینن

         مادری رو بزنن بچه هاش اینو ببینن


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت


هوالحيّ

هوالحيّ

 

آیا تا به حال این سوال برایتان پیش آمده چرا  خداوند به عنوان طبیب الهی با قدرت و دانایی وتوانایی ومهر بی نهایتش همگان را شفا نمیدهد؟ چرا  اکثر افرادی که به بیماری سخت و یا لاعلاجی گرفتار شده اند و از او درمان خود را خواستار شده اند به گفته ی خود پاسخی دریافت نکرده اند و اندکی نیز پاسخی که خواسته اند دریافته اند وبه همین دلیل شفا در اذهان عموم افراد کم ونایاب ودور از دسترس است؟

در پاسخ سوالات بالا ابعاد بسیاری قابل تفکر و گشودن است که در این کوتاه سخن تنها به چند بعد از آن می پردازیم:

یکی از دلایل که شاید در ابتدا کمی به نظرتان دور از ذهن باشد  این است که اکثر ما درمان وشفای خود را از خدا نخواسته ایم یعنی هنوز در خواست وطلبی صورت نگرفته وبنابراین ظاهرا  جوابی هم درمیان نیست اکثر ما به عنوان آخرین راه حل و از سر ناچاری به سراغ درخواست از خداوند می رویم چون به شکل ناگفته ای  گمان می کنیم راه حل های دیگر عملی تر و کاراترند غافل از آنکه تمامی راه های دیگر درمان شاخه های درخت شفا هستند و هر درمانی که تهی از نور و خالی از حضور شفادهنده ی خداوند باشد اثرش جدی وعمیق نیست البته منظور نفی راه های عمومی درمان نیست بلکه توجه به این مهم است : توسل به نام خدا، توکل به حضور خدا وسپس انتخاب بهترین راه .

دوم آنکه بسیاری از ما در خواست شفا و درمان از خداوند و تو سل به بزرگان را یکی از راه های درمان فرض کرده ایم که با شک و تردید مانند سایر روشهای درمان به سراغ آن می رویم با این اطمینان خاطر که  اگر نتیجه هم نگیریم ضرری که ندارد غافل از آنکه چنین عملکرد و تفکری توهین به ساحت مقدس خداوند ومحدود ساختن توانمندی قدرت اوست  بنابراین  در خواست ما نه تنها ممکن است درمان بیماری را به دنبال نداشته باشد بلکه عواقب ناشی از این بی حرمتی واهانت نیز  دامنگیرمان شود.

گاهی نیز پاسخ را ظاهرا ازخداوند می خواهیم اما در عمل بر این خواسته وطلب متمرکز و خیره نیستیم بلکه گه گاه به سراغ آن میرویم .شاید یکی از دلایل نمادین اتصال ظاهری به ضریح لزوم این تمرکز وخیره گی کامل برخواسته و طلب می باشد طوری که هیچ کار دیگر و هیج خواسته ی دیگری مهم نباشد.

سوم آنکه بسیاری از ما از خداوند پاسخ گرفته ایم اما خودمان نمی دانیم چون انتظار داشته ایم خداوند همانطور که تعیین کرده ایم پاسخ دهد در حالیکه اگر سوالی مطرح شده خداوند با علم ودرایت بی نهایتش از طرقی که پیش بینی آن هم برایمان غیر ممکن است پاسخ می دهد ما بخشش خداوند را محدود می کنیم در حالیکه بخشش خداوند حتما با دادن خواست ما ویا  دادن چیزی رخ نمی دهد گاهی از ما چیزی را می گیرد گاهی چیزی را که پیش از این داشته ایم فعال می سازد، گاهی فراموش شده ای موثر را به خاطرمان می آورد،  گاهی پس از دعایی از ته دل نگاهی تازه و اندیشه ای متفاوت به ذهنمان می رساند. وهمه ی  اینها روشهای او در پاسخ به خواسته ی ماست مادامی که او از طریقی ما را به اصل مقصودمان نزدیک می سازد در حال بخشش بی منتهای خود است حال اگر با اینکه پاسخ خود را دریافت کرده ایم به علت بی توجهی و انتظار برای پاسخ موردنظر خودمان بخشش خداوند را بی اعتنا ونسبت به او ناسپاسی کنیم که بدترین ناسپاسی نیز اعلام عدم پاسخگویی اوست پیداست که باید منتظر چه نتایج رنج آوری باشیم.

چهارم آنکه برخی از ما در خواسته هایمان  از خداوند طلبکاریم برخی خواستاریم وبرخی تسلیم خواست خداوندیم به طورحتم این سه شکل از در خواست، پاسخ های یکسانی نخواهندداشت مقصود آن است که باید از خداوند متواضعانه خواست. ما قادر نیستیم برای طبیب معمولی وزمینی خود تعیین تکلیف کنیم که این راه درمان بهتر است یا آن راه. یابگوییم  درمانی برگزین که درد نداشته باشد ویا جراحی بهتر است یا دارو  .. چطور ممکن است گمان کنیم که می توانیم  برای طبیب الهی خود تعیین تکلیف کنیم ویا به او بگوییم چگونه پاسخ ودرمانی مناسب تر است.

ابعادی که از آن سخن رفت همه در یک کلام و آن هم در ارتباط با خداوند معنی می یابند . ابعاد این ارتباط و چگونگی آن را در حد توان  در مقالات  بعد  می گشاییم  .


حال که از نامحدودی خداوند سخن گفتیم کلامی را ناگفته نگذاریم وآن هم اینکه به رغم تمام شروط بالا خداوند برهرکه بخواهد  می بخشاید هیچ کس نمی تواند در  خواست واراده ی الهی دخالت کند ویا آن را به قضاوت درآورد خداوند اگر بخواهد فیض وشفای خود را حتی بر بدترین بندگان خود می ریزد وهیچ چیز وهیچ کس اورا محدود مقید نمی سازد و عدالتش را خدشه دار نمی سازد درعین حال به پاسخ این سوال بیندیشم که خداوند به چه بندگانی بی حساب می بخشد؟

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<.<


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 25 خرداد1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


    عشق چیزی است که

                          بیشتر از هر چیزی

                                          داشتنش را دوست داریم

                              و بیشتر از هر چیزی

                                              رازش را دوست داریم

                              و هیچ کس در نمی یابد

                               که عشق همان چیزی است

                            که همواره داده میشود

                                 و پذیرفته نمیشود

                                                           (جبران خلیل جبران)


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت


از خدا خواستم ...

 
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد .
خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی.
 
از او خواستم روحم را رشد دهد .
فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی .
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .
 
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .
عطا کردنی نيست ، آموختنی است .
 
گفتم : مراخوشبخت کن .
فرمود : " نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .
 
از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .
فرمود : رنج از دلبستگی های دنيايی جدا و به من نزديک ترت
می کند .
 
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ،
من هم ديگران را دوست بدارم .
خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد !
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 20 خرداد1386 ساعت 11:25 موضوع | لینک ثابت


خداوندا

خداوندا، در این سالی که در پیش است.

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای لیکن،

در آغاز طلوع روشن سالی که می آید،

کمک کن تا رها سازم ز خود،من،

کوله بار یکهزار و سیصد و اندوه.

 

پروردگارا.

 

تو ذکرت را عطایم کن،

که با یادت دلم آرامشی یابد،

حبیبا، قدردان خوبی ام فرما.

تو گردانندۀ دلها و چشمانم.

تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم.

تو چر خانندۀ احوال این دنیا.

بگردان حال منرا سوی آن حالی که میدانی.

 

خداوندا.

 

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای. اما،

برای مردمان خوب این وادی،

عطا فرما ،

هزار امید،

هزار و سیصد آگاهی،

هزار و سیصد و هشتاد ، بهروزی.

هزار و سیصد و هشتاد و شش لبخند زیبا را


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ



 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت


فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.
اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم. این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت بالهایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت باز میگردم.حتما باز می گردم.

این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.
او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...


 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 10 خرداد1386 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت


 
به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را به نام آنکه کلمه را آفريد و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم
............................................................................................................
 
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را كه خبر شد خبري باز نيامد
 
..........................................................................................................
 
زيبايي زندگي آرام است مثل آرامش يك خواب بلند زندگي شيرين است مثل شيريني يك روز قشنگ زندگي رويايي است مثل روياي ِيكي كودك ناز زندگي زيبايي است مثل زيبايي يك غنچه ي باز زندگي تك تك اين ساعتهاست زندگي چرخش اين عقربه هاست زندگي راز دل مادر من زندگي پينه ي دست پدر است زندگي مثل زمان در گذر است
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


جملاتی آموزنده

جملاتی آموزنده                       

همه جا می شود زندگی کرد،خوب هم زندگی کرد.

برای انسان آرزو و امید همچون آب برای ماهی است.

به کسی غبطه نخور.

به غیر از وقت هر چیز دیگری قابل خریداری است.

دوست دزد زمان است.

بهترین شما کسی است که گفتارش بر دانش شما بیفزاید

تنها چاره نفرت جدایی است.

دشمن تو دوستی است که هنوز او را نشناخته ای.

اخلاق خوب مانند آب جاری است که موجب حاصلخیزی کشتزارها می شود

بهترین انتقامها فراموششی و بخشش است.

در خلوت همانطور زندگی کن که در پیش جمعی.

هیچ دو چیزی شبیه به هم نیستند،یکی متکی به دیگری است.

هدف خود را باید روی واقعیات بنا سازیم.

فزون تر از تن زن،دل و جان و روان او را دریابید وبر آن ارج نهید.

در حقیقت،زیبایی آن است که به انسان برتری بخشد.

عشق اصل همه چیز،دلیل همه چیز وخاتمه همه چیز است.

عشق تنها مرضی است که انسان از آن لذت می برد.

عشق قوی ترین نیروی جهان است.

با خود صبور باش.

غیبت مکن.


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 6 خرداد1386 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت


               

يه شعر هست ميگه:

من از بازوي خود دارم بسي شکر ...که زور مردم آزاري ندارم

و يه مثل هم هست به اين مضمون :

 خود آزاري مقدمه ي مردم آزاريه

 

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 6 خرداد1386 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


 
چقدر دلم گرفته از دار دنيا ، يه خدا داريم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده نمي گه يه دلبري اون پايين پايين ها داريم که هر روز داره صدام مي زنه مي دونم اون صدامو مي شنوه داره جوابم رو مي ده اين منم که نمي تونم صداش رو بشنوم ولي اون قدر صداش مي کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزيزم مثل اون موقع ها که هنوز جايي رو زمين نداشتم
 
 
 
هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روحت به اندازه کافي اوج نگرفته است
 
 
وقتي خدا بهت ميگه (باشه) --> چيزي که ميخواي بهت ميده وقتي خدا بهت ميگه ( صبر کن) --> چيز بهتري بهت ميده وقتي خدا بهت ميگه ( نه) --> داره بهترين رو برات آماده ميکنه


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 2 خرداد1386 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت