تبليغاتX
::::::::::در انتظار موعود::::::::::
یادم باشد

                  

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ،

یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،

یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،

یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،

یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه

می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به

اسرار عشق پی برد و زنده شد !

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم !

                    


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 29 تیر1386 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت


قلم را در دست میگرم ، می خواهم از تو بنویسم ، تویی که بهترینی ، تویی که برای من تنها مونسی  و من چه شبها که به خود بالیدم از اینکه تورا دارم .

به ذهن خود فشار می آورم تا بتوانم کلماتی را بر روی کاغذ کاهی دفتر تنهایی هایم بنگارم ، اما می بینم تمام کلمات قاصرند از بیان مهربانی و عظمت تو. آنها میترسند  از اینکه من به نگارش در آورمشان ،آخر زمزمه وار به من گفته اند که ما کوچکتر و حقیرتر از آنی هستیم که بتوانیم معبود تورا توصیف کنیم و من در نجوای آنها چه بغضی شنیدم. بغضی که هر آن در شرف سر باز کردن بود.

اما می خواهم از کلام تو مدد بجویم و تو را به رشته ی وصف در آورم  که خود چه زیبا گفتی:

و نحن اقرب الیه من حبل الورید

من عاشقانه دوستت دارم هر چند گناهکارتریم. در شب آرزوها از تو می خواهم

ما را لحظه ایی به حال خود وامگذاری.


 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت


خدا هست

 
 
 
تاحالا شده حس پرنده اي رو داشته باشي که زخمي شده و مجبوره که به یه گوشه پناه بياره ، بعدش چند تا بچه شيطون هم پيدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه. اون موقع اگر تو جاي اون پرنده بودي چيکار مي کردي .
نه مي توني بال بزني نه مي توني به اون بچه ها بگي کاري به کارت نداشته باشن.
تسليم سرنوشتت مي شي ؟
سکوت مي کني و خودت رو به مرگ مي زني ؟
يا نه با اينکه بالت زخمي هستش سعي مي کني بال بزني ؟
نمي دونم اونموقع چيکار مي کني . فقط همين قدر ميدونم بعضي وقتها مجبوري تسليم سرنوشت بشي و اين اجبار يکمي سخته. اينکه سرت رو بندازي پائين و بگي خوب شايد قسمت اين بوده .
اما يه چيز ديگه رو هم خوب مي دونم . اون پرنده يه خالقي داره که بهش مي گن خدا .
فکر مي کنم سختي تسيلم سرنوشت بودن رو با يادش بشه به فراموشي سپرد.....
 


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 27 تیر1386 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت


قطاری که به مقصد خدا می رفت

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك  مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 24 تیر1386 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


عفو از خدای مهربون

عفو از خدای مهربون

خدايا :

چه بگويم؟

 ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم؟

خدايابه کدامين گناه اشک شرم ازديده جاري سازم؟

هروقت که خواستم زبان به حمد وثنايت بگشايم ، اشک در ديدگانم جمع شد وبغض شرم وپشيماني ازگناهان ديگرمجال سخن گفتن نداد.  

خدايا...

هميشه گفته ام که تورادوست دارم...

حالا هم باتمام وجود فرياد مي زنم: خدايا........دوستت دارم... دوستت دارم ... دوستت دارم ...

خدايا:

شرمنده ام اززيادي گناهاني که انجام داده ام ، شرمنده ام.  

خدايا از قدر نشناسي خودم ،

ازاين که هرروز باعث ناراحتي تومي شوم ...

منو ببخش خدای بزرگ و مهربون   

 

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 20 تیر1386 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت


 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا

عشق يعني مهر بي اما و اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر

 عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

 

افلاطون چنين گفته است:

حريص ترين حيوانات مگس است و قانع ترين حيوانات عنكبوت ،پس خداوند روزي قانع ترين حيوان را از حريص ترين حيوان قرار داده تا به وسيله شبكه تار خود آنها را صيد و طعمه خود مي كنند

بهلول در گورستان:

 زاهدي گفت :روزي به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا ديدم:از او پرسيدم اينجا چه مي كني؟گفت: با مردماني هم نشيني مي كنم ،كه آزارم نمي دهنداگر از عقبي غافل شوم ياد آوريم مي كنند و اگر غايب شوم غيبتم نمي كنند


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 19 تیر1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


شعر

 

شهر من ، شهر دل است

عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست

خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون

جنب ميخانه ی حافظ باشد

من مهاجر هستم

دير سالی ست که از کشور روح

از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است

پدرم ساکن ان باغی بود

که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود

ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد

پدرم در گذر وسوسه ها

همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق

و دگر هيچ ، همين

ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند

پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است

چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها

نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه

به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب

و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه

عشق را ميطلبم

ساليانی ست به روز و به تاريکی شب

و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم

نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو

می فروشم به نگاهی ، اهی !!

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 19 تیر1386 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


 

نمی دانم این جمله از کیست؟ودر کجا خوانده ام؟ولی به راستی و به واقع،جمله ای زیبا و حرفی درست و فکری به قاعده است که گفته:

"من از مرگ نمی ترسم.زیرا تا من زنده ام او نیست و چون او آید من نیستم."

***

این جمله به "لئون تولستوی "نویسنده بزرگ و معروف روس منسوب است که گفته:

زیبایی،عشق را بوجود نمی آورد بلکه عشق است که زیبایی را می آفریند.

و یک شاعر فارسی زبان هم  در این باره این شعر زیبا را گفته:

آن را که بدانیم که او قابل عشق است

رمزی بنماییم و دلش را برباییم


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


تشکر از خدا


 

خداوند فرمود: لئن شکرتم لازيدنّکم و لئن کفرتم انّ عذابي لشديد؛ اگر شکر کرديد براي شما زياد مي کنم و اگر کفران کرديد همانا عذابم سخت است. شکر هر چيزي مناسب خود آن چيز است. شکر پول کمک کردن و انفاق به فقير است، شکر علم تعليم دادن است، شکر قدرت گرفتن دست ضعيف است. اينها شکر نعمتند. شکر منعم، يعني خدا را عبادت کنيم چون سزاوار عبادت شدن است نه براي اينکه به ما نعمت داده است.

سلام کردن، نماز، روزه، زکات و همه ي عبادات تشکر از عطاهاي خداست. با تشکر هم نعمت زياد مي شود وهم فرد شاکر دوست خدا مي شود.

هر جا که به نعمتي پي بردي و بر تو آشکار شد صلوات بفرست و شکرش را به جابياور.


 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 14 تیر1386 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت


 

به نام او

باغبان گر پنج روزی  صحبت گل بایدش            بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال        مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار       کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست          راهرو  گر صد هنر دارد  توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام       هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید       این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا بچند           دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ  تا ننوشد باده بی آواز رود       عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت


آدم

                    

از همان روزی که دست هابیل گشت آلوده به خون حضرت قابیل آدمیت مرده

بود.

از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت بارتعالی زهر تلخ

دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند آدمیت مرده بود.

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود گرچه

انسان زنده بود.

بعد از این عالم پر از آدم شد واین آسیاب گشت وگشت قرنها از مرگ آدمها

گذشت ای دریغا آدمیت بر نگشت.

            


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


...

 

عشق می سوزد و خاکستر آن خانه ای می سازد که سراسر رنج است

که تهی از مهر است.

درب آن رنگ غم است، شیشه ها، پنجره ها رنگ سکوت.

جنس دیوار و درش حسرت و بی تابی است.

سقف آن اشک و پشیمانی هاست:

که چرا جان و دل و مهر و وفا را همه را یکسره دادم به نگاهی که

مرا ویران کرد

تن فروشی ها را چه بسا آسان کرد و پس از پر زدنش خانه ی من اگر

از عشق تهی است و پر از نفرت و فریاد دل است

امشب از اشک خبر نیست لحظه ها می گذرد

با خودم می گویم:

باید از خاطر من محو شود آنکه از عقده ی دل، دل من را سوزاند

شادمانی را کشت. عاشقی را ترساند.

عاشقی پرزد و رفت و پس از پرزدنش سرزمین دل را پاک می گردانم

از این خاکستر و در آن می سازم کاخی از مهر و غرور شاید این بار

دگر هیچکس نتواند با نگاهی آسان خرد و ویران کند این کاخ مرا


 

نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت


 

آرزوها همچون باری بر شانه های بشر سنگینی می کنند

 

و به دوش کشیدن آنها روح انسان را فرسوده می کند ...

 

و دشوارترین کار

 

تحمل رنج به مقصد رساندن لذت بخش ترین آنهاست ....

----------------------------------------------------------------------

 

من قدرت خواستم خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .

من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم .

من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .

من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.

من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .

من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .

من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود .

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 11 تیر1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت


دلا ياران سه قسم اند گر بداني

زباني اند و ناني انـد و جـاني

به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني

وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني.

باران را دوست نداشت
 
هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود
 
گريه را دوست نداشت
 
هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود
 
دلش را هم دوست نداشت
 
هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد
 
اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت
 
اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت.


 

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 11 تیر1386 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


سخنان بزرگان

                                      

                                          سخنان بزرگان

گوته

نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ،

چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید .

................................................................

شكسپیر

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج كنیم ،

بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت یك لبخند و یا نوازشی عاشقانه كنیم

------------ --------- --------- -----

بوبن

همه زیبایی های بی پیرایه ازعشق سرچشمه می گیرند،اماعشق از چه چیز سرچشمه می گیرد؟

عشق از جنس چیست ؟ این فرا طبیعی از کدامین طبیعت جاری شده است؟

زیبایی زاده ی عشق است.

عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها .

توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پیرایه است .

توجه ای زنده به همه ی زندگی ها .

------------ --------- --------- -----

چینی

 آنكسی كه از رنج زندگی بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود .

------------ --------- --------- -----


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 10 تیر1386 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


آنكه دائم هوس سوختن ما ميكرد


كاش مي آمد و از دور تماشا ميكرد


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 8 تیر1386 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


یادمان باشد

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ......

 


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 8 تیر1386 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت


 
هیچ وقت به خودت مغرور نشو.... برگها همیشه وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شدند.
...................................................................................................................................
 
خدایا ما اگر بد کنیم ترا بنده های خوب بسیار است. تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست.
................................................................................................................................
 
همیشه با به دست آوردن آن کسی که دوستش داریم ، نمی توانیم صاحبش شویم. گاهی لازم است از او بگذریم تا بتوانیم صاحبش شویم.
...............................................................................................................................
 
مهم نیست که قطره باشی یا اقیانوس. مهم این است که آسمان در تو منعکس شود.
...............................................................................................................................
 
افسوس ..... آن زمان که باید دوست بداریم ، کوتاهی می کنیم.  آن زمان که دوستمان دارند، لجبازی می کنیم. وبعد........ برای آنچه از دست رفته آه می کشیم.
.............................................................................................................................
 
 چنین گفت زرتشت : عاشقِ عاشقی باش. دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر؛ متنفر باش. به مهربانی؛ مهر بورز. با آشتی ، آشتی کن. از جدایی؛ جدا باش.
..........................................................................................................................
 
انسانها دو دسته هستند: 1- آنهایی که بیدار هستند در تاریکی. 2- آنهایی که خواب هستند در روشنایی.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>


 

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 7 تیر1386 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


............

گفتمش دل میخری ؟پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل زه دستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل زه دستش روی خاک افتاده بود

خای پایش روی دل جا مانده بود

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 3 تیر1386 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت


 

شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است
خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<


 

نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 3 تیر1386 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت


(حضرت سعدی)

تمنای دوست

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

یا چشم نمی بیند ، یا راه نمی داند

هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

دیوانة عشقت را جایی نظر افتاده است

کآنجا نتواند رفت اندیشة دانایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری

گویم که سری دارم در باخته در پایی

امیدِ تو بیرون برد از دل همه امیدی

سودای تو خالی کرد از سر همه سودای

زنهار نمی خواهم ،کز کُشتن آنم ده

تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

من دست نخواهم برد الا به سرِ زلفت

گر دست رسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد ، از دوست تمنایی

                                                                             (حضرت سعدی)


 

نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 1 تیر1386 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت