خدایا تویی سزاوار ستایش های نیکو و ستایش زیاد و بی شمار اگر تو را آرزو کنند
بهترین آرزوی و اگر به تو امید ببندند بهترین امیدی .
خدایا درهای نعمت بر من گشودی که مدح غیر تو نکنم و بر این نعمت ها غیر تو را
ستایش نکنم و زبان را در مدح نومیدکنندگان و آنان که مورد اعتماد نیستند باز نکنم .
خداوندا هر ثنا گویی از سوی ستایش شده را پاداشی است . به تو امید بستم که
مرا به سوی ذخایر رحمت و گنجهای آمرزش آشنا کنی
خدایا این بنده توست که تو را یگانه میخواند توحید ویگانگی تو را سزا است . و جز تو
کسی را سزوار این ستایش ها نمی داند .
خدایا مرا به درگاه تو نیازی است که جز فضل تو جبران نکند وآن نیازمندی را جز عطا
وبخشش تو به توانگری مبدل نگرداند
پس در این مقام با توجه به رضای خود دست ما را از دامن غیر خود کوتاه گردان
نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت

کنگره عشق نیست منزل هربوالهوس
طایراین آشیان جان حسین است وبس


نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 25 مرداد1386 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت
صدفی به صدف دیگر گفت:
درد زیادی در درونم حس می کنم٬ دردی سنگین که مرا عذاب می دهد!
صدف دیگر با غرور گفت:
ستایش ٬آسمان ها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم و خوب هستم و سلامت.
در همان لحظه ٬ خرچنگی از آن جا عبور می کرد که صحبت آ ن دو صدف را شنید.....
خرچنگ رو به آن صدف مغرور کرد و گفت:
بله تو کاملا خوب و سلامتی و هیچ دردی را احساس نمی کنی.....
اما......
اما.... درد ی که دوست و همسایه تو در خود احساس می کند......
مرواریدی است بی نهایت زیبا.....
که تو از آن بی بهره ای!
ای کاش همه ما می تونستیم بدون غرور مروارید درونیمون رو بیابیم!
خدایا!
مرا ذهنی ببخش
که بی گناه٬ پاک و رها از بدی ها باشد
ذهنی که توکل کند
تردید نورزد و داوری نکند
ذهنی که تو را در همه ببیند
و ... همه را در تو!
نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت
سیبی از درخت وسوسه نامت چه بود؟ آدم فرزندِ کی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت محل تولد؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمین خاک آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است. قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک شاکی تو؟ خدا نام وکیل؟ آن هم فقط خدا جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ همین و بس حکمت؟ تبعید در زمین همدمت در گناه ؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ کمی زچه؟ که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی چه کس؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی... ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!! دلتنگ گشته ای؟ زیاد برای که؟ تنها فقط خدا آورده ای سند؟ بلی چه؟دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ بلی چه کس؟ تنها کس خدا در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت
مقدمه دیدار امام زمان (عج) پیش از آنکه به عاملی ، زمانی یا مکانی بستگی داشته باشد ، به عوامل روحی و معنوی وابسته است. باید حجاب از چهره جان و دیده ی دل برداشته شود ، تا قابلیت دیدار حاصل آید . آنکس که دل به مهر جمال دل آرایش باخته ، و هوای وصال او را در جان می پرورد بیش از هر چیز باید به ترک گناه بیندیشد ، و به انجام واجبات و مستحبات اهتمام ورزد. چون خود آن حضرت فرمودند : اگر نامه های عمل شیعیان که هر هفته به ساحت مقدس عرضه می شود، سنگین از بار گناهانی نبود که ناخوشایند آن بزرگوار ، و خلاف توقع و انتظار ایشان از یاورانشان است ، این دوری و جدایی به درازا نمی کشید . گفتم که روی خوبت ، از من چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است
|
نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش
سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا کن
.روشن ترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش
.ضعيف ترين کلمه((حسرت)) است...حسرت آن را نخور
.تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير
.محکم ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش
.سمي ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش
.لطيف ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن
.ضروري ترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن
.سالم ترين کلمه((سلامتي)) است...به آن اهميت بده
.اصلي ترين کلمه((اعتماد )) است. آنرا بوجودآور
...
نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 12 مرداد1386 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
اي عشق
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت

خدایی که گره ناگواریهای عالم به او گشایش می یابد ای خدایی که سختیهای جهان
به او آسان میگردد ای انکه برون شدن از غم و اندوه به حقیقت شادی و خرمی از او
درخواست می شود مشکلات عالم بیش قدرتترام گردد و اسباب وجود هر چیز به لطف
و کرمت نظام یافته است قضا به قدرت تو جاری و هر چیز عالم به اراده تو امضا می گردد
ای خدا از حوادثی که به من رسیده سینه ام تنگ و دلم بر از هم و غم گردیده و تو به دفع
انجه بدان مبتلا و به ان گرفتارم توانایی بس تو آن( غم و دلتنگیم) را به کرمت زایل گردان
و هر چند من مستوجب این لطف تو نباشم ای صاحب نعمت با کزامت بس تو قادری ای
مهربانترین عالم دعایم را اجابت فرما ای بروردگار عالمیان
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت



نم نم باران چشمان تر بنفشه را دل داری داد و گفت
چرا می ترسی مگر آسمان دل ندارد که عاشق باشد
بنفشه بغض سکوتش شکست و گفت آسمان دلدار ندارد
که عاشق باشد
شمع گریست و سوسن خندید و گفت
چرا می ترسی مگر پروانه دل ندارد که عاشق باشد
شمع سکوت شعله ور شدن را شکست و گفت
پروانه دل دار ندارد که عاشق باشد
پرنده گریست و یاس خندید و گفت
چرا می ترسی مگر انسان دل ندارد که عاشق باشد
پرنده سکوت پرواز را شکست و گفت
انسان دل دار دارد
انسان خداوند را دارد
اما تنها اوست که می ترسد عاشق باشد
چون عشق ندیده و معنایش را هم نفهمیده است
انسان ... انسان می ترسد عاشق باشد



نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت

مهدى جان! اى ستاره پر فروغ آسمان بى افق عشق، بتاب، كه تو قصه عشق ناتمام مى ماند و عاشقان، سرگردان. بتاب! تا از تابش نور تو، جاده هاى آسمان عشق فتح گردد و خانه معشوق پيدا.

مهدى جان! اى آرام بخش ترين نسيم پگاه زندگى، بِوَز كه گلها، جز با شميم نفس عطرآگين تو معطّر نمى شوند و تو گويى كه گلها نيز بى حضور نسيمت جوانه نمى زنند و غنچه نمى شوند.

مهدى جان! اى موج خروشان درياى بى كران عشق خدايى، كدام ساحل است، كه بتواند بر عشق بى منتهاى تو محيط شود... كدام درياست كه با خروش موج عاطفه ات متلاطم نشود، مگر نه اين كه دريا، درياست؟ چون ماه رخسار تو بر آبهايش مى خندد. مگر نه اين كه دريا ديدنى است، چون احساس با صفاى تو در فضايش مى رقصد، براستى كه دريايى كه تسليم جزر و مد ماه است، چرا آن ماه رخ زيباى تو نباشد... اين و دريا! دريائيت، شور آبى بى ارزش است كه نه تنها تشنگان را ياراى سيراب كردن ندارد، بلكه سيران را نيز هر روز تشنه تر مى كند و به هلاكت، نزديك تر.

نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 3 مرداد1386 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم همان یک لحظه اوّل که اوّل ظلم را می دیدم از
مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکد یگر ویرانه می کردم


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم
عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان ولرزان ، دیگری پوشیده از
صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این
بیدادگرها تیزکرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره می کردم



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای
وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم بعرش کبریائی ، با همه صبر خدائی تا که می دیدم
عزیز نا بجائی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه
می کردم



عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه
این علم عالم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق ووفا ، معدوم هر فکری در این دنیای افسانه
می کردم



عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب
تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد وگر نه من بجای او چو بودم یکنفس کی عادلانه
سازشی با جاهل و فرزانه می کردم


نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 3 مرداد1386 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

لطف كن دست من از دامن خود دور مكن
اینقدر ناز به این عاشق مهجور مكن
میل دارم به ركاب تو ملازم گردم
اشتهای من دلسوخته را كور مكن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY