
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی از کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از اتش نهانم
گفت انکه سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت










آموختهام؛
انسان بزرگ در اندوه آن چه ندارد فرو نميرود، بلكه از آن چه دارد لذت ميبرد.
آموختهام؛
كه اگر نميتوانم ستاره باشم، لزومي ندارد ابر باشم.
آموختهام؛
كه ايمان يعني خواستن بدون انصراف و توكل بدون انقطاع.
آموختهام؛
وظيفه سبب ميشود تا كارها را به خوبي انجام دهم، اما عشق كمك ميكند تا آنها را به زيبايي انجام دهم.
آموختهام؛
آينده مكاني نيست كه به آن جا ميروم بلكه جاييست كه خود آن را بوجود ميآورم.










آموختهام؛
هميشه آخرين كار من، بهترين كارم باشد، پس راه براي بهتر شدن هميشه باز است.
آموختهام؛
زندگي فعلي من حاصل تمام انتخابهايي است كه داشتهام ولي اين بدان معني نيست كه نميتوانم از خود تصوير جديدي رسم كنم.
آموختهام؛
هنگام مواجه با كار سخت، طوري عمل كنم كه انگار شكست غير ممكن است.
آموختهام؛
هميشه با باورهايم زندگي كنم و انگيزههايم را شعله ور نگاه دارم










نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت
خدایا ...
بداده و نداده و گرفته ات شکر
که داده ات نعمت و نداده ات حکمت وگرفته ات امتحان
پروردگارا ...
آبروی مرا به توانگری نگه دار و شخصیت مرا به تنگدستی از بین مبر
تا مبادا از روزی خواهان تو روزی بخواهم
و از آفریده های بد کردارت طلب مهربانی کنم
و در حالتی قرار گیرم که به تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازم
و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم
پروردگارا ...
همچون هميشه لحظات تلخ تنهايي ام را با شيريني ياد تو بر وفق مراد ميسازم...
تويي كه توانم دادي كه از بودنم بهترين بهره را ببرم ...
و به من آموختي كه مشكلات را بجان خود بخرم ...
ولي آيا اين من ...
در اين زندان بزرگ خويشتن توانسته است بهترين بهره بودن را از آن خود سازد ؟
و در نبرد مشكلات به آسودگي تن نبازد ؟
و همواره و همواره به عشق ابدي تو نازد ؟
سخت است.... سخت ....
بارالهي ...
ديگر "دوست داشتن" – " نيكي" – " مهر " – " محبت " ...
در جاي خود معني نمي شوند ...
معبود من ...
دامني آلوده دارم ولي در عوض دريايي از التماس و تضرع قلبم را تسكين مي دهد ...
خدايا ...
" با تو بودن " پاك بودن است ... مرا با خود همراه ساز ...
و دمي از يادت دور نساز ...
خدايا ...
بخشنده اي و كريم ... مهرباني و رحيم ...
و باز هم این منم ...
بنده رو سيه ات كه ...
همواره بر درت ميكوبم تا از بند ماديات رهايم سازي ...
و به اصل خود برساني ...
حیاتم را به تو می سپارم و چشمانم را می بندم تا بدانی چه پرونده سیاهی دارم ...
خدایا ... دستان نیازمندمان را محتاج غیر از خود مکن ...
نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت

اي مولود خجسته رمضان! اي بدر تمام ماه خدا! تو تنهاترين فرزند رمضاني
و آسمان، در پيشگاه كرم و بخشش تو، با اين همه ابرهاي باران زايش،
گمشده اي غريب بيش نيست. رسول رحمت، تو را بر شانه هاي خويش
سوار مي كرد و بر تو مباهات مينمود. تو ادامه محمد (ص) و
كرانه علي (ع) هستي. تو امام مايي و ما مُريد و دلداده تو.
و اينك در بهار شكفتن تو، در فصل خدا، بر خود از رهبري تو
مي باليم و بر نامت كه زينت همه خوبي ها و نيكي هاست، افتخار مي كنيم.
نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت
شبهاي دراز بي عبادت چه كنم........
طبعم به گناه كرده عادت چه كنم......
گويند كريم است و گنه مي بخشد.......
گيرم كه ببخشد زخجالت چه كنم...!!!!

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي!!!

نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

لطف كن دست من از دامن خود دور مكن
اینقدر ناز به این عاشق مهجور مكن
میل دارم به ركاب تو ملازم گردم
اشتهای من دلسوخته را كور مكن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY