



يا رب !
به سوي تو آمده ام با دلي سرشار از اميد، اميد به اينکه مرا بپذيري
به سويت آمده ام با روحي خسته و تشنه، تشنه محبت
به سوي تو آمده ام اي قادر متعال و اي خالق کائنات
به سوي تو که ياد و ذکر تو و آغوش گرمت پناهي امن براي دلهاي سوخته و خسته و عاشق و اميدوار است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزيزا!
دست نياز بسوي تو دراز کرده ام ، نياز به عفو و بخشش
شرمسارم و رو سياه که لوحه اعمالم حز سياهي رنگي ندارد.
از تو ميخواهم که بر من خشم نگيري و مرا دريابي که پناهي جز تو ندارم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رئوفا!
اميدم را از من مگير. رويت را از من برنگردان. به ديدگانم اشک آلودم نگاه کن که اشک ميريزند از سر تقضير و پشيماني. به دل شکسته ام نگاه کن که خون است از سر درد و بي پناهي.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
معبودا!
تو سرمنشا عشقي. تو خالق عشقي . تو نگهدارنده عشقي تو خود عشقي تو خود عاشقي تو معشوقي براي همه سرگشتگان و مجنون صفتاني که در پيچ و تاب زلف اين عروس هزار داماد تنها تو را ميجويند.
پس از تو درخواست ميکنم...
کمکم کن ، ياريم ده و نگاهدارم باش تا در طول اين زندگي که مدتش بسته به منت تو دارد همواره در مسيري طي طريق کنم که در آخر راضي و خشنود رسيده به سر منزل مقصود انوار مهر و محبت و رحمتت گرمي بخش وجود بي وجودم باشد.
آمين يا رب العامين

نوشته شده توسط سید محسن در پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 17 آذر1386 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت
به نام حضرت دوست
مهربانم! مرا چه می شود. شوقی است در اندرون دلم که مرا به سوی تو میخواند.
مرغ دلم را هوای پریدن در سر است. طاقت آن ندارد که لحظه ای را بی یاد حضرت
دوست سر کند. بی قرار و اشفته ام. ای یار! ای زیباترین یار! مرا آنی کمتر ازآنی به
خودم وامگذار. در اندرون من خسته دل آوایی است که به یاد تو مینوازد نغمه طرب
انگیز و شور انگیز زندگی را. شوق وصال تو است که راهها را بر من هموا
ر
میسازد.مرا چه میشود امشب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آسمان چشمانم بارانی است. وآسمان
دلم شهاب باران. به کجا بگربزم ای یار ای زیباترین یار.به هر طرف که مینگرم تو را
می بینم.در تمام دلتنگیهایم تو را می یابم. همه راههای زندگیم به سوی تو است که
ختم می شود. با نام توست که ارامش می یابم. شوق وصال تو است که فراق را بر
من هموار می سازد. نگاه مهربان توست که شور زندگی را به من هدیه می نماید.
دستان مهربان توست که مرا چنان کودکی به دنبال خود می کشد. به خودم می
نگرم و به سالهای که پشت سر نهاده ام در تمامی راهها حضور تو ای مهربان ادامه
مسیر را برایم هموار کرده است این همه مهربانی؟ این همه لطف و من در ازای این
همه محبت چه برایت اورده ام! کاش من نیز چون خورشید بودم خورشید سوزان که
حیات را برای همه هستی به ارمغان می اورد. من چه خوشبختم که زیبا رویی چون
تو را دارم مهربانی چون تو را دارم. هر صبح با خنده زیبای توست که چشمانم را به
سوی هرچه لطف است می گشایم و تویی که بوسه های مهرت را به سوی من
میبارانی. من دم گرم تو را آن هنگام که بر لبهایم بوسه میزند حس میکنم. کیست
که تا این حد بتواند با من مهربان باشد. کیست که تا این حد بتواند به من نزدیک
باشد حتی نزدیکتر از خود به خود. پنجره نگاهم را به هر سمت که میگشایم تو را
می یابم. تو را می ستایم من ای عشق تو را با تمام نیازی که دارم به تو می ستایم.
مرا بازگردان! مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان.
نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 17 آذر1386 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
کاش هنوز اونقدر بچه بودیم که
غصههامون تو آغوش مادرامون با یه نوازش مادرانه فراموش میشد...
و دردهامون با یه بوسهی مهربانانهاش...
کاش هنوز اونقدر بچه بودم که
که چینهای چادر مادرم میتونست منو از مشکلات حفظ کنه
کاش هنوز بچه بودم!!
اون وقت!
با گریه دلمو میگرفتم جلوش و بهش نشون میدادم چطور...
تا با لبخندی...
میبوسیدش و
دست میکشید رو موهام...
گونهام رو نوازش میکرد... اشکامو پاک می کرد و
با همون لبخندش آروم می گفت:
خوب میشه! ببین امروز چقدر بزرگ شدی!!
و من سرمو میذاشتم رو دامنش تا همه تلخیهام رو از گریه کنم...
میدونم هنوز بلده تکه به تکهی دلم رو آروم کنه
میدونم هنوز میتونه ترک به ترکش رو با مهر پر کنه
میدونم همه عطش دلم رو با عشق سیراب میکنه... میدونم!
ولی میترسم
میترسم غم رو مهمون دل مهربونی کنم که نگاهش مرحم دردهامه
کاش هنوز بچه بودم...
کاش...کاش.
نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 10 آذر1386 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت
مانند نايي نباش که روزگار هر نوايي که مي خواهد در آن بنوازد
********
از آن جهت، عقربه ی ساعت را عقربه می ناميم که
زمان را نيش ميزند و می کُشد
********
هر وقت احساس کردی در اوج قدرتي، به حُباب فکر کن!
*********
درختان، ايستاده مي ميرند!
**********
هيچ وقت نگو فرصت ندارم تو همان زماني را در اختيار داري که فيثاغورث ،انيشتين،ارسطو و .... در اختيار داشتند
**********
در ميان هر سيب دانه اي است محدود.در دل هر دانه ،سيب نامحدود. چيستاني است عجيب ! دانه باشيم،نه سيب
**********
دنيا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو روزي که با توست مغرور مشو و روزي که عليه توست نااميد مگرد زيرا هر دو پايان پذيرند
**********
بعضي آدما ممکنه هر روز بيان از کنارت رد بشن اما برات اهميت نداشته باشن،اما دليل نميشه که اونا بي اهميت باشن،بعضي آدما هم هستن که برات خيلي مهمن اما دليل نميشه که آدم مهمي باشن،اما چيزي که از همه بيشتر مهمه اينه که هر آدمي هر چقدر هم کم اهميت باشه حداقل برا يه نفر اهميت داره.....
نوشته شده توسط سید محسن در شنبه 10 آذر1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت
سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم
لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم
از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم
بشكستهتر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم.
نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 9 آذر1386 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

لطف كن دست من از دامن خود دور مكن
اینقدر ناز به این عاشق مهجور مكن
میل دارم به ركاب تو ملازم گردم
اشتهای من دلسوخته را كور مكن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY