زندگي آرام است

زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست،
زندگی راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي
مثل زمان در گذر...
نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت
>>خدا فرشته های اميد را فرستاد<<

قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا
اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد . ريسمان نااميدی را
نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش
نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
:شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت
نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند
خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را
......دختر نخستين گره را باز کرد
و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود



نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت
دست نوازش

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا
تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که
اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي
وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها
گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت:
شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي
دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين
دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته
جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر
و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست
نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان
خود چطور؟
نوشته شده توسط سید محسن در دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سید محسن در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

لطف كن دست من از دامن خود دور مكن
اینقدر ناز به این عاشق مهجور مكن
میل دارم به ركاب تو ملازم گردم
اشتهای من دلسوخته را كور مكن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY