
<< غــــــــــــــد یـــــــــــر>>
در فصل خطر امـــیر را گم نکنید
آن وسعت بی نظــــیر را گم نکنید
تنها رهِ جنت از علــــــــی میگذرد
ای همسفران غـــــد یر را گم نکنید
............
غــدیرآمد که گـــلپوشت نمودند
علی جان بر سر دوشــت نمودند
چه آمد بر سر آن شب پرستا ن
که در غربت فراموشـت نمودند

شبی در محفلی ذکر علی بود
شنیدم عارفی فرزانه فرمود
اگر آتش به زیر پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
خورشید شکفته در غدیر است علی
باران بهار در کویر است علی
بر مسند عاشقی شهی بی همتاست
بر ملک محمدی امیر است علی
عید غدیر خم بر شما مبارك
نوشته شده توسط سید محسن در سه شنبه 26 آذر1387 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت

مولا.......
زمین در انتظار توست...
زمان به سویت قدم بر می دارد...
سکوت آسمان نشان از نیاز است! نیاز به یاری!!
اینجا هر صدایی از هر کجا و هر چیز برخیزد، تو را می خواند!
صدای دل سنگ را هم می توان شنید که در انتظار تو دست نیایش به سوی
آسمان بلند کرده و اشک می ریزد!
وقتی دل سنگ می شکند، قلب مشتاقان را چگونه باید توصیف کرد؟!
ما همه در انتظار تو همچو مرغانی پر شکسته در امید مددکاری که زخم
بالشان را ببندد و دست نوازش بر سرشان بکشد، به زمین و زمان
می نگرند، بر خاک ایستاده ایم.
تو تمام عشقی!
سمبل وجود!
بی تو زندگی مجهول خواهد ماند.
پس بر دیدگان ما قدم بگذار تا بودن، زندگی و عشق در خاک ما معنا بگیرد.
صدای پای باران از عمق کوچه های تاریک چشمهای زمان به گوش می رسد و امید
شکفتن را به غنچه های سپید ارزانی می کند، وقتی که تو لبخند می زنی!
لحظه ها به هم پیوند می خورند در آرامش و نشاط موسیقی نگاه تو!
صبح، سرود سلام را از تو می آموزد و روز، سبزی سخاوت را از دستهایت!
پر پرواز پرنده ها و نغمه بر لب بلبلان تویی!
امید به زندگی...
فصل طراوت...
سرمستی چکاوک های کوچک، همه نشانه ی حضور توست!
تو که هستی و نیستی!
تو که میشنوی، می بینی، اما نمی نمایانی مهتاب رویت را به این
شب زدگان خسته!!
بیا تا شام ستم به زانو درآید و پگاه آزادی سرافراز بر مسند دیده های
زمین رخت براندازد.
دنیا ذره ذره می سوزد در انتظار حضورت و لحظه لحظه جان می سپارد
در فراق نوازشت.
بازآ و این نیمه جان را با جرعه جرعه ی زندگی سیراب کن.
شعله ی انتظار را با نفس پر مهرت بمیران که دردی بس شکننده است
و رنجی بس کشنده!
بیا !
بیا که چشمهای ما، روشنایی را در مسیر قدمهای تو می جوید!
نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 15 آذر1387 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت

السلام عليک يا بقيه الله في ارضه
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ي هر عاشق واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد
چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و کور
هنوزم اما نرسيدي اي تجلي ظهور
با تو ام، با تو که گفتي، تکيه گاه عاشقايي
ميدونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي
مثل لالايي بارون، تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي، ميدونم، ناجي فاصله هايي
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه يه هر عاشق باسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد
عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي
غايب هميشه حاضر تو کجايي، تو کجايي
تو کجايي، تو کجايي
نوشته شده توسط سید محسن در یکشنبه 10 آذر1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت

خاکیان!پشت ابر خورشیدی است که جز نور او فروغی نیست.
زندگی بر زمین ز یمن وی است ور نه بی او چگونه می شد زیست.
دل آرزومندم را در صندوقچه غروب زیر سایه ی انتظار
به امانت می گذارم تا تو فردا چو نان تیرهای زرین آفتاب
آن را نورانی کنی
ای زیباترین طلوع همیشگی...
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
نوشته شده توسط سید محسن در جمعه 1 آذر1387 ساعت 10:11 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

لطف كن دست من از دامن خود دور مكن
اینقدر ناز به این عاشق مهجور مكن
میل دارم به ركاب تو ملازم گردم
اشتهای من دلسوخته را كور مكن
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY