بر قلب زينب ابر غم مي‏بارد امشب

 

بر قلب زينب ابر غم مي‏بارد امشب

سوز دلش بوي مدينه دارد امشب

 

 زينب ز ابر ديده مي‏بارد ستاره

 

دارد به پيشاني بابايش نظاره

 

 آرام بهرش سفره افطار چيند

 

در چشم او رخساره مادر بيند

 

 اين عالمه غير معلم بي قرار است

 

آگه شده باباي او چشم انتظار است

 

 آرامش او كرده زينب را پريشان

 

گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان

 

 اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم

 

اينجا نبودم در مدينه مرده بودم

 

 اي كوچه‏هاي كوفه از غربت بميريد

 

بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد

 

 اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار

 

خود را به زير پاي او آرام بگذار

 

 مرغان عاشق راه مولا را بگيريد

 

او بي كس است امشب شما بهرش بميريد

 

 امشب علي مات جمالي لاله گون است

 

ذكر لبش »انا اليه راجعون« است

 

 خانه نشين داغ زهراي نجيب است

 

دلخسته از نامردي شهري غريب است

 

 محراب را چون پشت در گلگون نمايد

 

بر شهر خونين او سر غربت بسايد

 

 بهر علي هنگامه پرواز گرديد

 

تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد

 

سلام به ماه

 

                                           

یا مهدی(عج)!

 

یا مهدی(عج)! ای نقطه شروع شفق، ای مجری حق! میلاد تو، قصیده بی انتهایی است

که تنها خدا بیت آخرش را می داند؛ بیا و حُسن ختام زمان باش

بخوان دعاي فرج را دعا اثـر دارد


دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد


بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب

که روزگار بسي فتنه زير سر دارد

بخوان دعاي فرج را که يوسف زهرا

ز پشت پرده ي غيبت به ما نظـر دارد


بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه ي سبز

که آخرين گل سرخ از همه خبر دارد


اشتباه کن!

 

اشتباه کن!
 

ناخواسته به روی سیاهم نگاه کن!
یک بار هم به خاطر من اشتباه کن!

جانا! مگر شکستن دلها گناه نیست
قربان دل شکستن تو - پس - گناه کن!

با یک نگاه می کشی و زنده میکنی
مابین مرگ و زندگی ام ، یک نگاه کن!

حتی دروغکی شده از عاشقی بگو
امشب مرا برای همیشه سیاه کن!

کشتی مرا، ولی مرو از پیش کشته ات
تابوت بی قرار مرا سر به راه کن!

 

ای سبزترین آیه هستی

 

 

                

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی


ای سبزترین آیه هستی
ای روشن ترین آرزوی زمین
ای زیباترین ترانه زمانه
بیا ...
بیا که با آمدنت زمین رنگ غزلهای آسمانی می گیرد
و این مثنوی هزار و چندین ساله برای همیشه تاریخ تمام می شود
بیا که روزگار به تنگ آمده و لحظه ها شکننده تر از شیشه بخار گرفته اتاق انتظار زمین اند
بیا که ثانیه ها سخت ترین قصیده نانوشته آسمان را که تلخ تر از شوکران و سیاهتر از برهوت تنهایی یک انسان است به پایان ببرند
بیا ...
بیا که دیگر کوهها استواری را به مسخره گرفته اند و لبخند شکوفه ها به توهین ابدیت کشیده شده
بیا که زندگی دلگیرتر از غروب و دلتنگ تر از کسوف شده
و ساعتها به درازای عمر نوح رسیده اند
بیا ...
ای کشتی نجات
ای عصای معجزه آسای موسی در میان این اقیانوس بلا
بیا که دم مسیحایی ات زمین را زنده کند
و نسیم صبا را به قلب تپنده سنگهای آذرین بسپارد
بیا که برای تداوم بشریت رباعی عاشقانه بسرایم و برای تحقق آرمانهای رنگارنگ زمین پای کوبی کنیم
بیا ...


بی پلاك

 

                  

 

 
كی به پایان برسد درد خدا می‌داند

ماه ساكن شود و سرد خدا می‌داند

در سكوت شب هر كوچه این شهر خراب

گم شود ناله شبگرد خدا می‌داند

مردم شهر همه منتظر یك مردند

چه زمانی رسد آن مرد خدا می‌داند

برگها طعمه بی غیرتی پاییزند

راز این مرثیه زرد خدا می‌داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست

شاید این است ره آورد خدا می‌داند

ولادت امام جعفر صادق علیه السلام و نبی اکرم (ص) مبارک

 

صدای بال و پر جبرئیل می آید


شب است و ماه به آغوش ایل می آید


لب کویر پس از این ترک نخواهد خورد


که ساقی از طرف سلسبیل می آید


لباس خاطره را از حریر عشق بدوز


حلیمه! نزد تو فردی اصیل می آید


نگاه آمنه از این به بعد می خندد


چرا که معجزه ای بی بدیل می آید

   

ای ششم پیشوای اهل ولا


خلق را رهبری به دین هدی


پای تا سر خدا نمایی تو


هم ز سر تا بپای صدق و صفا


 

سلام آقاجون

 

 

                   

 

سلام آقاجون

 

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى


از نژاد نفس هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه هاى


انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو


مى كنند. شقايق ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان


بياورد. كسى كه آيينه هاى مكدر زمانه را در هم بشكند و اشك هاى


ارغوانى را از كوچه هاى پريشانى نجات دهد. كوچه ها چشم به


راهند! كوچه ها نيز چشم به راهند! چشم به راه قدم هايى هستند


كه زخم هاى بى رحم گمراهى را از چشمان مردم پاك كند. كوچه ها


منتظر چشمان باران زايى هستند كه با قدم هايش جان مردم را به


شبنم اشك ها بشويد. جاده ها منتظر رهگذرى هستند كه براى هميشه


خواهد ماند. منتظر قدم هايى كه تن مرده كوچه ها را زنده


مى كند.


لاله ها منتظرند! در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد


لاله ها را بين كوچه هاى اين شهر خاموش گم كرده اند و حتى


امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاه هايى تيره مى گذارند و سرود


عطش را سر مى دهند. لاله ها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد


موج هاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران.


عاشقان منتظرند! عاشقان بى تابند، بى قرارند تا هم


آواز شيدايى صبح فردا باشند. اى دريا تبار، بر گونه هاى امت


ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.

 

 

تفاوت امام حسین(ع) و حضرت مهدی(عج)

 

 

                               

 

                                

 

مگر نه این است که چهارده معصوم با یکدیگر هیچ فرقی ندارند

 و از یک نور واحد هستند؟

امام حسن(ع) فرقی با امام حسین(ع) ندارد و امام حسین(ع) با حضرت مهدی(عج).


محرم که میشود، وقتی برای امام حسین(ع) گریه میکنی، در دلت میگویی اگر

 در کربلا بودی تا پای جان برای امامت میجنگیدی. یکی در فکر و خیالش خود

 را جای حُر میگذارد و میگوید: «چرا حُر؟ کاش من اولین شهید کربلا میشدم.»

دیگری خود را جای علی اکبر(ع) میگذارد. آن یکی میگوید من با تمام وجود

به جای ابوالفضل(ع) میرفتم و برای اهلبیت امام آب میآوردم.

این که چیزی نیست به جای یک جان، حاضرم صد جان برای امامم فدا کنم.


دریغ، این طور نیست. این احساسات، یک شور و احساس زود گذر است

 که فقط در همین دهه محرم میماند.


چندی پیش کسی صادقانه میگفت: «اگر ما هم، در روز واقعه بودیم شاید از لشکریان

عمر سعد نبودیم اما در سپاه امام حسین(ع) هم قرار نمیگرفتیم»

پرسیدم: «یعنی چه؟! چطور؟» گفت: «میگویند ظهر عاشورا در فاصله چند

 فرسخی از کربلا، دقیقا زمانی که بزرگترین واقعه تاریخ در حال وقوع

بود، در روستایی مردم مشغول دوشیدن شیر بزان و رسیدگی به امور

 جاری زندگیشان بودند. با این که از قضیه کربلا هم خبر داشتند.

خب ما هم با این دلبستگیها و وابستگیهامان از همان مجموعه

 منفعل بودیم دیگه. مگر نه؟» دیدم بیراه هم نمیگوید.


مگر نه این است که امام حسین(ع) امام زمان عصر خودش بود؟

و مگر ما نیز امام زمان نداریم؟ اگر امام حسین(ع) را مظلوم مینامیم،

 خود حضرت مهدی(عج) فرموده که «من مظلومترین فرد عالمم


ما در خیالات خود حاضریم با دشمن امام حسین(ع) بجنگیم ولی

در واقعیت حاضر نیستیم کوچکترین قدمی، حتی در حد خواندن روزانه

یک دعای کوچک برای امام زمان مان برداریم. شاید هفتهها یا ماهها یادی

از مولایمان نمیکنیم، چه رسد به کشته شدن در راهش.

 نمیگویم برای امام حسین(ع) عزاداری نکنیم و آرزوی شهادت در راهش نداشته

باشیم بلکه برای 1300 سال پیش خیالپردازی نکنیم و

جامعه را برای ظهور بقیه الله، امام

همیشه حی و حاضرمان، آماده کنیم و آن وقت اگر مرد شهادتیم بیاییم

به یاریش بشتابیم.


حال قبول داری که به یاری امام حسین(ع) نمی شتافتیم بلکه اگر خیلی

 لطف میکردیم و خود را به اصطلاح مسلمان مینامیدیم به جنگ امامان نمیرفتیم

و چه بسا وقتی زرق و برق پول، ثروت، پست و مقام را

 ببینیم از پیش قراولان سپاه دشمن میشدیم.


جز این است؟ میگویند ابن زیاد پیشنهاد فرماندهی سپاه یزید را در حالی به

 عمر سعد داد که برای نماز به مسجد کوفه رفته بود. در مملکتمان چند نفر مانند

عمر سعد به ظاهر مسلمان خالص وجود دارد که میتوان پشت سرش نماز خواند.


با این آمادگی من و تو و دیگران در صورت قیام امام، سرنوشت منتقم

 خون حسین(ع) نیز چیزی غیر از سرنوشت حسین(ع) نخواهد بود.


هر جمعهی بدون ظهور، عاشورای مهدی(عج) است.

 

اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج

 

چقدر زود دیر میشود ...

 

 

به قول شاعری،چقدر زود دیر میشود...آری ای مهربانترینم..

 

در انتظار آمدنت دریای لحظه ها را با قایق امید میپیمایم..

 

امواج جمعه ها در این دریای بیکران از پی یکدیگر میگذرند و من همچنان

 

 در انتظار کشتی نجاتم...

 

آه ای چراغ هدایت و ای امید آشتان ولایت...

 

تو با من بگو در کجای این دنیا به دنبالت بگردم...

 

سردم است و دلم  آغوش گرم تو را میخواهد...

 

این جمعه هم به امید آمدنت سر آمد و باز نه تو امدی و نه ردپایی ازتو دیدم...

 

فقط صدایی که می گفت ان الله مع الصابرین،به من امید بیشتری میداد..

 

با خود میگویم دفعه بعدی دیگر لحظه وصال خواهد رسید..

 

هر هفته با این امید هفته ها را به پایان میرسانم..

 

اما نه من دروغ میگویم...

 

بعضی وقتها آنقدر از تو فاصله میگیرم که تو خود مرا به

 

دام می اندازی و به سمتت می کشی...

 

بعضی وقتها آنقدر چموش و افسار گسیخته میشوم که یادم میرود کسی هست

 

 که به لطف و شفاعت او زندگی میکنم...

 

آری ای عزیز فاطمه(س)...بعضی وقتها  خوب تو را از یاد میبرم...

 

 نه تنها من خیلی منهای دیگر نیز همینطور... میدان تو خورشید پشت ابری..

 

میدان چشمانم طاقت دیدن خورشید را ندارد ..

 

اما چه کنم که شوق دیدن یار مرا دیوانه کرده...

 

میخواهم چشمانم را برای تو بدهم...

 

چشمانم هزار بار فدای آمدنت...

 

کاش منت نهی و قدم بر چشم تر ما گذاری....

 

کاش خون چشمان منتظرم فرش قرمزی شود برای تشریفا آمدنت...

 

خون من و هزاران مثل من فدای جمعه وصال....

 

من چه ارزشی دارم اگر تو را نداشته باشم..

 

بی تو خالی تر از همیشه ام و با امید داشتن تو خوشبختترین...

 

 

خـزان فاصلـه هـا

 

                   

 

 عریضـه های دلم را غبار خواهد برد

خـزان فاصلـه هـا را بهــار خواهد برد

مرا به خیمه خود،حضرت امام زمان(عج)

درست چون پسـر مهزیـار خواهد برد

نسیم، نفحه پیراهنـی ز یوسف را

برای مردم چشم انتظار خواهد برد

خدا یکی ز همین جمعه های سرگردان

نمونه خط خودش را به کار خواهد برد

همان که آید و تا کوچه بنی هاشم

به روی شانه خود ذوالفقـار خواهد برد

بدون بودن او مثل آه سردم من

برای آمدنش روضه نذر کردم من


اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

محضر مقدس و منور حضرت ولی عصر (عج) صلواتی هدیه کنیم

 

 

چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست

 

                                                    

 

چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست

جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست

ما کجا و نورباران شب دریا کجا!

قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست

ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!

هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست

عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است

پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست

بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که

در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست

ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم

بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست

تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی

جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

و العافیه و النصر

 و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره

 و المستشهدین بین یدیه

 

دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

 

                      

 

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد                     در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد                  شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

 

                                     احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

                                    در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت          وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت                   مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 

                                   باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

                                   شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست

 

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت                      دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت                    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

                                            حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

                                                دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

 

با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد                   بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد                        حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد

 

                                         در خون كشيد قافيه ها را، حروف را

                                        از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت              بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت                 خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 

                                  بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود

                                 او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...          پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن...         شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...

 

                            در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

                                   شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

 

                                      سيد حميد رضا برقعي